به یاد گذشته...
داشتم دنبال عکس صندلی ماشین دیانا میگشتم که یه عکسای خاطره انگیزه دیانا برخوردم دلم برای اون روزا تنگ شد...

این عکس یه خانواده مهربونه که اولین باره دخترشونو بردن جنگل بلیرون اطراف آمل...
اون روز یه کم باد می اومد همش نگران بودم مریض بشی دخترم !!!


اونم صندلی ماشین که اوایل هر وقت تو ماشین لازم نبود بابا جعفر میذاشت خونه و من ناراحت میشدم اینم نتیجه اش!!!

اینم کارتی که برای مهمونیت انتخاب کردیم البته بابا جعفر تو انتخاب حضور نداشت وقتی رفته بودم تهران من و بابایی با هم رفتیم گرفتیم.


این عکسم مال وقتیه که شما 5-6 روزه بودی مامان جون.

اینم دایی امیر حسین عزیزه که خیلی دوست داشت بغلت کنه اما از بس کوچولو بودی کمی نگران بود.اینجا 25-26 روزت بود که واسه اولین بار با خانواده مامان رفتی قم خونه خاله فاطمه(خاله مامان).

فدای اون خنده هات بشم من.ایجا خونه مادر جونه(مامان بابا) که شما تازه یاد گرفتی بشینی عسلم.


به یاد گذشته...
