دیانا خانم مشهدی می شود.
خدای مهربون ممنون از این همه محبتی که به من و دخترم داری.
خیلی دلم هوای زیارت امام رضا رو کرده بود بدون هیچ مقدمه و برنامه ریزی برامون کات دعوت فرستادی تا با دیانا و مامانی اعظمش بریم به پابوسش حیف که بابات نتونست بیاد ، به خدا بگو ایندفعه برای سه تاتیمون کارت دعوت بفرسته دخترم.

از دست این خاله های شیطون که موهای شمارو اینجوری جنقولکی 40 گیس کردن!!
دستشون درد نکنه!!
دست شما هم درد نکنه که چمدونو داری میبری که بریم به فرودگاه برای سفر به مشهد.

اینم چند تا عکس از روزهایی که با شما تو مشهد سپری شد خانم خانما...


کفشاتو پوشیده بودی و میگفتی بریم دد.دد.

وقتی میگم میخوام عکس بگیرم زود به دوربین نگاه میکنی و قیافتو اینشکلی میکنی نفس من!!!

فکر میکنم خیلی بهت خوش گذشت چون همش تو حرم واسه خودت از این ور به اون ور گشت و گذار می کردی کلی شیطونی کردی مامانی .اسباب بازی بچه ها رو هم میگرفتی و بهشون نمیدادی با زور و بلا ازت میگرفتم .آخه این چه کاریه مامان جون مگه خودت اسباب بازی نداری؟؟!

بعد از یه روز پر مشغله خیلی زود خوابت برد عزیزم.
موقع برگشتن هم مامانی اعظم با ما نیومد آخه ما با پرواز ساری برگشتیم بابات می خواست بیاد ساری دنبالمون خیلی سخت بود با شما و یه چمدون و ساک دستی سوار هواپیما بشیم ولی خدا کمکمون کرد و بالاخره این سفر پرماجرا به خوبی و خوشی تموم شد اما وقتی اومدیم آمل هوا خیلی سرد بود و فرداش شما مریض شدی خوشگلم .



دیانا خانم مشهدی می شود.
