دياناي مندياناي من، تا این لحظه: 14 سال و 3 ماه و 9 روز سن داره

💗دياناي دوست داشتني💗

دوباره مامان حمیده بعد از یه مدت طولانی اومده که مطالب جدید بذاره...

1392/12/20 2:39
نویسنده : مامان حميده
215 بازدید
اشتراک گذاری

سلام به دوستای عزیزم و به دیانای ناز مامان

اول یه معذرت خواهی به خاطر اینکه فرصت نمیکنم هر روز بیام و مطلب بذارم و بعد به خاطر اینکه به وبلاگ دیانا جونم سر میزنید ممنون .

حالا که یه مدت طولانی حضور نداشتم امشب میخوام کلی عکس و خاطره های خوب بنویسم:

بالاخره ترم اول تموم شد و مامان حمیده امتحاناتشو با مشقت فراوان داد.واقعا" سخت بود قبلنا خیلی راحت شبا بیدار میموندم و تا صبح پروژه هامو انجام میدادم اما الان نمیدونم چه اتفاقی افتاده ساعت 2 که میشد دیگه چشام باز نمیشد.بالاخره هرجوری بود تموم شد و من و بابا و دیانا بعد از امتحان برای استراحت رفتیم نوشهر(هتل بانک)خیلی عالی بود خستگیمون در اومد البته بابا چون هنوز پایان نامه اش رو دفاع نکرده بود کمی فکرش مشغول بود.خوش به حال دیانا جونم که نه درس داشت و نه مشغله فکری .....من فدای شما و اون دنیای قشنگت بشم مامان جون.

بعد از یه سفر یه روزه فرداش که البته نصشم بابا برگشت سر کار و دوباره اومد دنبالمون، برگشتیم آمل.نوشهر که بودیم مانی پسر دوست بابا هم دیدیم و شما خیلی خوب باهاش ارتباط برقرار کردی وقتی برگشتیم خونه همش میگفتی مانی تا اینکه اسم یکی از عروسکاتو گذاشتی مانی و خیالت راحت شد که مانی هم به جمع دوستای همیشه در کنارت اضافه شده عزیزم.

بعد از چند روز عمو علی و عمه عطی و مامانی و بابایی اومدن آمل و جریان قطعی گاز و سرد شدن هوا  و اینکه بعد از 6 سال آمل برف اومد...

عمو عمه برات اسباب بازی های خوشگل خریده بودن و شما کلی ذوق کردی یه ماشین و یه گهواره برای عروسکت (ژیلا)

 

وقتی رسیدین نوشهر این اولین عکسی بود که ازت گرفتم عزیزم

این اولین عکسی بود که توی هتل نوشهر ازشما گرفتم عزیزم.

از اونجایی که شما عاشق آسانسوری تا رفتیم توی اسانسور ذوق کردی و رفتی اون ته که پیاده نشی!!!

ولی خیلی با احتیاط میری تو آسانسور!!!

وقتی رسیدی تو اتاقمون تا من دمپایی پوشیدم شما هم زود یه دمپایی از کنار اتاق گذاشتی برای خودتو راه افتادی به گشت و گذار در اتاق جدید!!!

بعدشم که همه جارو گشتی خواستی که بغلت کنم از پنجره بیرونو تماشا کنی و منم برات صندلی گذاشتم تا روش بشینی و منظره زیبای دریا و ساحل رو ببینی !!!

بعد از گذشت چند ساعت وقت خوردن شام شد و شما ژیلای 2 رو برداشتی و با خودت اوردی رستوران ( البته نا گفته نمونه که اسم این عروسک الان شده سارا)این عروسکو خاله فهیمه برات خریده و جالب اینکه این اولین اسباب بازیی هست که خودت انتخاب کردی . شما گوسفند زبل رو از پشت ویترین مغازه دیدی و گفتی ببی خاله گفت بیا با هم بریم ببی رو نشونت بدم ورفتید توی مغازه خاله خواست برات ببی رو بخره که شما الا و بلا که من اینو دوست دارم و من هرچی به خاله گفتم که نخر بد عادت میشه گوش نداد!!!

اینجا هم برای خوردن صبحونه رفته بودیم رستوران که البته بابا جعفر رفته بود آمل سر کار و من و شما تنها بودیم!!

بعدشم مانی رو دعوت کردیم اتاق خودمون ک ه با هم کارتون تماشا کنید . شما هم هر کاری مانی میکرد تقلید میکردی و رفتی کنار مانی نشستی!!(شیطون بلای مامانی)

توی این عکسم مثل این آدمای مشهور که اجازه نمیدن ازشون عکس بگیرن همش میگفتی نه و دستتو می اوردی جلوی دوربین. اما بالاخره موفق شدم یه عکس خوب ازشما بگیرم...

 

 

پسندها (0)
شما اولین مشوق باشید!

نظرات (1)

خاله زری ( مامان آرمان)
20 اسفند 92 20:16
خدا جونم مثل همیشه نا امید اومدم به وب نانا جونم سر زدم دیدم یه عالمه پست جدید گذاشتی ذوق مرگ شدم فداش بشم که اینقدر ماه شده عکس آخریش منو کشته حمیده جونم خیلی ناز شده عاشقتونم تو و دیانا جونم دلم واستون یه ذره شده [فدای تو دوست وفادار که اینهمه اینجا سرمیزنی با وجود اینکه میدونی خبری نیست.ازت ممنونم دوست داشتنی]