دياناي مندياناي من، تا این لحظه: 14 سال و 3 ماه و 10 روز سن داره

💗دياناي دوست داشتني💗

کودکم سخن آغاز کرده!!!

خدای مهربونم یه بار دیگه ازتو سپاسگزارم که به فرزندم توان سخن گفتن بخشیدی و به من عمری دادی تا صدای فرزندم را که صدایم میکند بشنوم از تو میخواهم به ما یاری دهی تا از این گوش و زبان درست استفاده کنیم.دوستت دارم خدای مهربان به خاطر تمام داده ها و نداده هایت...   دیانای من 4 آذر برای اولین بار اسمشو به طور کامل تلفظ کرد.البته الان بازم میگه نانا.فعلاگ یه با گفته دیانا . به دامن میگه دونم به ماهی میگه ما ببی میگه:میو میو گاوه میگه:مااااا یه لغت پر کاربرد : ایینا ایینا (هرچی میخواد که اسمشو نمیتونه بگه میگه ایینا) مهتاب لالا: دتاب لالا کفش:دت همه پرنده ها : توتو همه چهارپایان :مااااااااا گیره سر: مو (دخترم به جای فعل ...
8 دی 1392

سفر به همدان

اخرای ابان بود که رفتیم تهران خونه مامانی(مادر مامان) از اونجا هم باباتون اومدن دنبالمون و رفتیم همدان خونه مادرجون(مادر بابا) بالاخره هر دو خانواده دلشون باتون یه ذره شده بود. ...
8 دی 1392

فقط به خاطر تو عزیزم

دختر عزیزم خیلی وقته که نیومدم به وبلاگت رسیدگی کنم ،نه اینکه به فکرت نباشسما، نه مامان جون ، این مدت سرم خیلی شلوغ شده بود.آخه میدونی چیه ؟؟ تصمیم گرفته بودم پایا ناممو که دادم دیگه بشینم تو خونه و بزرگ شدنت ببینم اما نمیدونم چی شد که دوباره دانشگاه قبول شدم اصلا" فکرشم نمیکردم...با تمام این اوصاف تصمیم گرفتم نرم اما نشد که نشد همه گفتن به خاطر نانا خانمم که شده باید بری اما هیچ کس تو شرایط ما نبود که بدونه چقدر سخته بالاخره اینکه قبولی دانشگاه و تصمیم به رفتن یه طرف و دغدغه اینگه پاره تنم (دیاناجونم)رو باید کجا بذارم  یه طرف....؟؟!!! به هرحال بعد از کلی گشتی توی این شهر یه مهد پیدا شد که شرایط مارو بپذیره اونم مهدکودک غزال بود خد...
8 دی 1392